معنی زندگی، زندگی با مفهوم

سلام

خوب شاید وقتی اضطراب  و  ترس داشته باشید تمام آینده برایتان تاریک و مبهم شود شاید توی نظر همه داشتن شغل خوب، درآمد عالی، ازدواج کردن، داشتن خانه، داشتن فرزند، داشتن یه ماشین خوب بسیار با اهمیت باشد که اگر به همه ی این ها نرسد  ترس از آینده را بسیار زیاد کند ولی واقعا این ها معنی زندگی هستند این ها مفهوم زندگی هستند اگر خدا همه ی این ها را به شما بدهد باز هم آیا راضی می شوید؟ یا باز هم ترس از چیزهای دیگر به سمت شما می آید ترس ترس دلهره دلهره. واقعا دید ما خیلی مادی شده داریم خیلی از چیزها رو فراموش می کنیم ظاهرا دیگر انسان با ارزش نیست بلکه ارزشش با این چیزها رنگ می گیرد

تلاش انسان به نظرم با ارزش ترین چیزی است که خدا به انسان داده است آن هم در هر شرایطی 

به این فکر کنید زمانی که یادبگیرید چگونه از وسواس از اضطراب رها  شوید آیا به چیز باارزشی می رسید؟ یعنی هدیه ای که به نظرم خدا در آن برای بعضی از افراد قرار داده است آن هم قدرت درونی که بعد از این شکست ها به آدم دست می دهد رشد و پیشرفت است

می خوام بگم وسواس فکری بد که نیست بلکه خیلی هم با ارزش است چون اگر در این تجربه یاد بگیرید که با خودتان بهتر باشید با خودتان مهربان تر باشید برای خودتان بیشتر تلاش کنید آن موقعه می بینید شما در این تجربه قوی تر شده اید

وسواس فکری باعث عدم شجاعت یا ناتوانی شما نیست تنها این افکاری است که شما می توانید با ان افکار خودتان را متقاعد کنید و یا برعکس از قدرت درونی اتان نهایت استفاده را ببرید

لطفا از حرف های دیگران که در حال متقاعد کردن شما هستند چشم بپوشید و بدانید قدرت درونی که خدا به افراد داده است می تواند تمام ترس ها را کنار بگذارد و از تمام توانای هایش نهایت استفاده را بکند 

/ 19 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ندا

سلام مطلب جالبی بود

حمیدرضا

سلام منتظر مطلب جدیدت هستم اگر یک سایت تشکیل میشد که متکلم فقط یک نفر نبود و همه تجربیاتشان را در میان میذاشتند برای درمان و به عباری تسلی خاطر بسیار بهتر بود به نظرم . اگر میشد یک سایت تشکیل داد که درد هر مورد با هم گفتگو میکردیم جالبتر بود . کمااینکه همین وبلاگ هم برای ما عالیست

حمیدرضا

البته من در زندگی عرفا زیاد سیر کردم فکر کنم اون عشق و آتشی که وجود اونها را میسوزانده همین چیزی است که وجود ما را به آتش کشیده سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق یا آتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد اگر از این بیماری نهایت استفاده را بکنیم به همان عشق الهی میرسیم این غم را دست کم نگیرید دوستان

حمیدرضا

ما از اصل خودمان که همان خوبی و بهشت آسایش است دور مانده ایم و طبق فتوای مولانا باید به اصل خودمان برای رسیدن به آرامش برگردیم هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش سر درون ما همان روح لطیف و پاکی است که با این جهان احساس غربت میکند و احساس تنهایی خدا ما را برای ظلم کردن و ستم به دیگران خلق نکرده ما چون روح لطیف و مهربانی داریم معمولا با این بدیهای اطرافمون کنار نمی آیم و به عبارتی آدم هستیم که از بهشت ما را به این مرتبه دون دنیا فرستاده اند تا مبتلا شویم به غم پس به اصل خودمون برگردیم تا با یاد خدا شاد و خرم شویم سر من از ناله من دور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست به قول رند عالم سوز حافظ شیرازی در اندرون من خسته دل ندانم چیست که من خموشم او در فغان و در شیداست ما هم گرفتار این روح ناآرام هستیم چون جنسمون این جهانی نیست ما خوبان عالم هستیم دوستان

سحر

منم خوشحالم که به نظر کاربراتون اهمیت میدین و بی جواب نمیذارین. همین که با این سایتتون باعث شدین دیدم درمورد اضطراب بهتر بشه خودش کلیه.ایشالله خوشبخت و عاقبت به خیر شین.ولی حالا حالاها با شما کار داریم.من الان با خودم کنار اومدم.فقط از وجود اضطراب پیش دیگران خیلی اذیت میشم.نمیدونم چرا ولی احساس خواری میکنم این احساس واقعی منه شاید مضحک باشه ولی اینجوریم.حس میکنم وقتی دیگران علایم اضطراب منو میبینن منو مسخره میکنن تو دلشون یا حس ترحم بهشون دست میده و فکر میکنن دستوپاچلفتی ام.اونقدر بدم میاد از اون نگاهشون که وقتی متوجه لرزش دستام میشن.

سحر

اصلا به خاطر همین علایمش که در من بیشتر لرزشه از فکر ازدواج میترسم.از اینکه خانواده یا فامیلای طرف مقابل بفمن که دستام میلرزه بگن که اینو قالب کردن به ما.دیگه اوجش همینجاست.مخصوصا لحظه ای که سینی پرچایی بیارم لرزش دستام بیشتر مشهوده.این خیلی منو اذیت میکنه..این دیگر هراسی منو بیچاره کرده.نمیدونم چرا سینی چای باعث لرزش دستام میشه جلوی بقیه هم که بییشتر

سحر

شهر ما محیطش کوچیکه نمیدونم روانشناسی باشه که بتونه کمکم باشه.اخه مامانمم مشکلمو جدی نمیگیره هی بهم میگه به خودت تلقین میکنه کجا میلرزی ولی یه بار رفتیم پیش یه متخصص اعصاب اونقدر موقع رفتن اروم بودم که وقتی دکتر گفت دستاتو بیار جلو ببینم هیچ لرزشی نداشتم !فقط یه سری قرص پروپروانول داد واسه تپش قلبم که هرجا خواستم برم دوتا نیم ساعت قبلش بخورم ولی فکر کنم اونا تاثیر نداشتن.

حدیث کوهی

ممنون

محمد

با سلام و تشکر فراوان از مطالب بسیار پر محتوای شما عزیز خیلی از مطالبتون استفاده کردم خدا خیرتون بده انشاا... در عباداتم دعاتون میکنم اولین باره همچین مطالب عالی رو در مورد وسواس فکری دیدم هرچی تعریف کنم کمه.....فقط یک دنیا ممنون