تعادل

سلام

ایا شما تا الان دقت کرده اید در طبیعت همه چیز در هر حالتی باشد دوباره به حال تعادل می رسد؟ زمانی که بادی شدیدی می وزد درخت هم در ان باد خم می شود و دوباره به حالت تعادل می رسد وقتی اب روان به صخره ها در رودخانه برخورد می کنند باز هم به جریان خودش ادامه می دهد اما در این جریان هیچ مقاومتی نمی کند و به صورت طبیعی با ان برخورد می کند و باز هم به جریان خودش ادامه می دهد. 

خوب چند تا نکته اینکه وسواس فکری در هر مرحله ای هم که باشد فروکش می کند و بعد از مدتی وسواستان کاهش می یابد و اساسا اضطراب در هر حالتی باشد باز هم به حالت اول برمی گردد شاید این افکار به ذهن مرتبا بیاید که وسواس ماندگاری کامل دارد که اینطور نیست و دوباره همه چیز به حالت تعادل می رسد این هم برای بدن کاملا طبیعی است اگر قلبتان تند تند می زند سرتان گیج است یا احساس تنگی نفس داشته باشید این حالت را باز  بدن به حالت طبیعی برمی گرداند کلا بدن یک سیستم باهوش است که در مواقع اضطراب با قلب و نفس تلاشش را می کند تا همه چیز را به حالت اول بر گرداند شاید بعضی ها فکر کنند که این مراحل به حالت عادی برنخواهند گشت و در این بین فکر می کند دچار بدترین حالت ها می شود و حتی اگر قلبشان به علت اضطراب و ترس زیاد تر بتپد فرد زود برود قرص قلب مصرف کند تا ارامش کند( یعنی اینکه ما از کارکرد قلب و بدن بیشتر اگاه هستیم و باید همیشه قلب و بدنتان یک روند طبیعی و یکنواختی داشته باشد!آخ)

جالب است که بدونید تا حالا کسی توی وسواس فکری  نمرده است و وسواس فکری دوباره ارام می شود.

پس من از همه می خواهم که به بدنتان در این مواقع اعتماد کنید او می خواهد همه چیز را به حالت تعادل بر گرداند حالا می دونید  اگر در مراحل وسواس فکری از انها بترسید چه اتفاقی می افتد؟ هیچ اتفاقی نمی افتد بلکه مدت زمان ان را طولانی تر می کنید همین. باز هم این سیستم هوشمند(بدن) همه چیز را به خانه اول برمی گرداند

شما با ترس از آن حس های بدنی اتان در واقع پایتان را روی پدال گاز می گذارید اما باز هم بدنتان شما را به ارامش می رساند قلب یک ماهیچه بسیار قوی است که برای این کارها تنظیم شده است حالا شما از کار ان می ترسید؟ او کارش این است و شما نباید در کارش دخالت کنید فقط باید به کارش ایمان داشته باشید اون می دونه چیکار می کند پس بیاید به بدنتان این دفعه اگر دوباره دچاره وسواس فکری شدید ایمان داشته باشید که اتفاقی برایش نمی افتد 

حرف من این است با بدنتان و اساسا با خودتان مهربان باشید و زیاد به خودتان سخت نگیرید این دوره ای است که آرام می شود 

/ 18 نظر / 74 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمیدرضا

سلام تو یکی از پست هات خواندم فقط تنها آگاهی است کمک برای درمان ما میکند واقعا ممنون ممنون ......... نکته ای که آدم ممکن است چندین سال تحمل کند و به آن دست پیدا کند در یک جمله گفتی این وبلاگ شما شده جزو عادات اینترنتی من که هر موقع میام یک بار مطالب و نظرات دوستان را مرور میکنم . دوستان بدانید دور و بر ما هیچ اتفاق خاصی که بخواهد ما را اذیت کند نمی افتد بله خیالمون راحت راحت باشد این درون ناآرام ما است که به بیرون گیر میدهد که از بیرون اتفاقی در حال افتادن است دوستان این وبلاگ را گسترش بدهید تا با این بیماریمون از زندگی لذت بیشتری ببریم ممنونم حمیدجان چند بار گفتم و بار دیگر هم میگویم به قول لسان الغیب : در اندرون من خسته دل ندانم چیست که من خموشم او در فغان و در شیداست یا علی دوستان مثل بقیه زندگی کنید و از مواهب خدادای آن لذت ببرید ما باید زندگی کنیم پیشرفت کنیم موفق بشیم و از این کنج عزلت که بعضی ها دارند بیاییم بیرون به خدا دنیا ترس نداره تاریکی معنی ندارد چراغی تو دلمون روشن کنیم بریم به جنگ وسواس ......... من خودم 18 سال است که وسواسی هستم بعضی اوقات هم توهم هم داشتم ولی الان به اینجا رسیدم که هیچ خ

حمیدرضا

دوستان مثل بقیه زندگی کنید دنبال پول زن و دنیا بروید اما خدا را فراموش نکیند شاید خدا این مرض را درون ما گذاشته که یادش کنیم تحمل کنید صبور باشید امور را به خدا بسپارید ........ عاشق باشید و به گناه فکر نکید تا روانتان شاد شود موفق باشید

سحر2

سلام ، این روزها خدا رو شاکرم که شغلی هر چند نیمه وقت دارم که هم ازش لذت می برم و بیشتر روز به اتفاقات و خاطره های کاری فکر می کنم و وقتی به یادشون می افتم لبخند می زنم ، شغلی دارم که می تونه به درمان اضطرابم خیلی خیلی کمک کنه و مهارت هام رو بالا ببرم ، من در بهترین آموزشگاه زبان شهری که توش زندگی میکنم تدریس می کنم ، تقریبا یه سالی هست که مشغول بکار شدم ، ترم اول تدریس خیلی خیلی اضطراب داشتم و یکی از بچه ها به من می گفت خانوم چرا شما اینقدر اضطراب دارید ، بعد از گذشت 4 ترم اضطرابم کمتر شده ولی هنوز سر کلاسان استرسم بیش از حد معموله ، یکی از دوستام ترم اولیه که تدریس می کنه ولی اینقدر راحته . راستی من 7 ، 8 سالی هست که دوستام رو از بین افراد خوش خیال راحت که خیلی آرامش دارن انتخاب می کنم ، مثلا همین دوست جدیدم یا یکی دیگه از همکارام یا صمیمی ترین دوستان دوران دانشجویی همگی آدم هایی بودن که خیلی آرامش داشتن و من سعی می کردم با نزدیک شدن به این افراد سبک زندگی آونا رو یاد بگیرم . امروز آزمون استخدامی شرکت کردم ، خیلی آرامش بیشتری نسبت به قبل داشتم بجز قبل امتحان که فراموش کردم موقع پیاده شدن از ماشین با خونواد

سحر2

دوباره سلام ، راستی من خیلی از مشکلات اضطرابم دقیقا مثل سحر خانومه ، منم بدترین نشانه ی اضطرابم اضطراب دست و پا و لرزش صداست ، سر یکی از کلاسا ی دانشگاه کنفرانس اجباری بود ، یکی از دوستام بخاطر همین اضطراب رفت درسش رو حذف کرد ولی من با یک لرزش 8 ریشتری که چه عرض کنم 10 ریشتری در دست و پا و صدا اصلا کل اعضا و جوارح از رو نرفتم هر چند خنده ی خیلی از همکلاسیا حواسم رو پرت می کرد و کنفرانسم خوب نبود و بعدش دوست داشتم بمیرم ولی خوب از حذف کردن بهتر بود ، یا سر یه کلاس که جمعیت کلاس کمتر بود و من عاشق اون درس بودم ، درسمون حل کردنی بود ، ساعت 8 که می اومدم خوابگاه تا 12 شام می خوردم و می خوابیدم بعد از 12 تا صبح تمرین ها رو حل می کردم با راه حل های مختلف ، فرداش میرفتم که حل کنم با اینکه خیلی خوب بلد بدم و تو اون درس از همه بهتر بودم ، دستام که مشغول نوشتن پای تخته بودن ، پاهام کاری جز لرزیدن نداشتن که باعث تعجب و تمسخر خیلیا بودم . نگران نباشید من تجربه ی خیلی از این ضایع شدن ها رو دارم .

شعیب

سلام خدایـــــــــــــا؛ بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتم؛ بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم؛ بابت لحظات شادی که به یادت نبودم؛ بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبتش دادم؛ بابت هر گره که به دستم کور شد و مقصر تو را دانستم؛ مرا ببخش

بامدادخمار

مادر ترزا نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد، که چشمهایتان ندیده نگذارید زبانتان چیزی را بگوید ، که قلبتان باور نکرده صادقانه زندگی کنید . . .

عسل فومنی

شهر از بالا زیباست و آدم ها از دور جذاب فاصله مناسب رو حفظ کنیم تا دوست داشتنی بمونیم . . .

فلورا

سلام دوست خوبم خوشحالم که شما هم دارید رو نوشتن کتابتون کار می کنید خیلی خوبه انشالله موفق باشید ،در ضمن شما لینک شدید.

سحر

سلام .دیروز تو عروسی بودیم .یادتونه گفتم تو عروسیا موقع رقصیدن تا یکم بعدش دچار علایم اضطرابی میشدم.بازم همون حالات میومد سراغم با این تفاوت که دیگه از بروز علائم ناراحت نمیشدم و فقط به بدنم فرصت میدادم کارشو بکنه و تعادلشو دوباره به دست بیاره.راستش من دیگه تصمیم گرفتم تا اونجایی که میتونم کارهای مثبت برای خودمو دیگران انجام بدم و اینجوری دیگه ضعفم به چشم نمیاد.نمیذارم فکر ترس منو فلج کنه.به اضطراب میگم تو کار خودتو بکن منم کار خودمو.من همینیم که هستم.خودمو همینجوری که هستم دوست دارم و دیگرونم مختارن که منو دوست داشته باشن یا نداشته باشن.اینجوری ارامش میگیرم.ازتون ممنونم.از دوستان هم تشکر میکنم به خاطر جمله های قشنگ و تاثیرگذارشون.

سپیده

هـــــــــــزاران لااااااااااایک [تایید]