یک فکر و یک عالمه عکس العمل

سلام

حرف من در این پست این است که ما فکرهای مختلفی را در طول روز تجربه می کنیم و تنها تفاوت افراد با اختلالات اضطرابی با افراد عادی این است که عکس العملی متفاوت به آن نشان می دهند

فکری برای شما ساخته می شود شما بهش بها می دهید مرتبا آن فکر برای شما جزییات بیشتری می سازد و شما به آن افکار حساسیت وسواس گون بیشتری پیدا می کنید دوست دارید بیشتر در مورد آن بدانید بیشتر از افراد دیگر در مورد آنها بپرسید و زمانی که آن فکر برای شما تبدیل به یک چالش بزرگتری شد در مورد آن جستجوهایتان را بیشتر می کنید و زمانی که تمام جزئیات آن برای شما سخت و سخت تر شد و شما را در اضطراب و نگرانی بیشتری می برد و مرتبا به آن فکر دچار وحشت بیشتری می شود و شاید در این مواقع دچار ضعف شدید شوید و به گریه بیافتید!

خوب همه ی این عکس العمل ها تنها برای یک فکر است 

آیا می شد زمانی که این فکر برای شما ایجاد شود خیلی راحت از کنار آن بگذرید؟

تنها تفاوت یک فرد با اختلالات اضطرابی با یک فرد عادی تنها در عکس العمل به فکر است.

فکر برای هر دو نفر ایجاد می شود. فرد با اختلالات اضطرابی و بعضا با وسواس فکری ذهنش روی آن قفل می شود ولی فرد دیگر از آن فکر راحت می گذرد

من می دانم زمانی که ذهن روی فکر قفل می شود چه قدر سخت است

اما اگر در زمان شروع فکر آن را راحت قبول می کردیم و به آن عکس العملی نشان نمی دادیم مطمئنا همانطور که راحت آن فکر برای ما ساخته می شود به همان راحتی هم ما را ترک می کند

شاید در مواقعی حتی فرد از حضور و برخورد با افراد دیگر دچار وحشت شود شاید افرادی باشند که سالیان متمادی در خانه خودشان را به علت ترس از جامعه محبوس کرده باشند که آن هم نتیجه بیشترین حد واکنش به یک فکر می باشد.

چقدر پاییز دوست داشتنی است چقدر قدم زدن زیر برگهای در حال افتادن لذت بخش است و فکر نمی کنم چیزی بتونه ما را از این زیبایی ها محروم کند. فقط باید همه چیز را همانطوری که هست قبول کنیم.

/ 26 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریحانه

اره ای کاش یادبگیریم تمام حس هامونو دوست داشته باشیم و باهاشون مبارزه نکنیم...من خیلی روی احساساتم حساسم و مدام ازش عیب جویی میکنم لی باید قبول کرد که احساسات هیچ قدرتی ندارند و نباید قضاوتشون کرد بلکه باید گذاشت تا حس بشن نه اینکه باهاشون جنگید...

رعنا

بهترین حس اینه که بدونیم داریم زندگی میکنیم و زندگی رو با تمام وجود حس کنیم خودمونو محدود به یه دیدگاه نکنیم به نظرم محدود فکر کردن ینی محدود کردن زندگی و حسهای بی شمارو زیباش

رعنا

من به یه نتیجه ای رسیدم حتی ما از بعضی از فکرامون که میاد سراغمون میتونیم کمک بگیریم من خودم تجربش کردم بعضی از فکرا که میان سراغمون و ما باید ردشون کنیمو بهشون توجه نکنیم بعدش که راحت شدیم ازشون میبینیم که این فکرا به اگاهی های درستمون تو زندگی واقعی کمک میکنن مثلا یه چیزی که میومد به فکرت وقتی ازش رد شدی میفهمی اشتباه بوده اینجاس که برعکسش معلوم میشه خوبه و ....ادب از که اموختی از بی ادب به طور کاملا واضح اتفاق میفته

ریحانه

کلا هیچ چیزی مارو وادار و مجبور نمیکنه که ما درشرایط اضطراب تصمیم بگیریم..و باید پذیرفت که با وجود همه ی فکر ها و ترس های ساخته ی ذهن ارام باشید و قبول کنید که این خاصیت ذهن است و هرگز خودتان را با ذهنتان اشتباه نگیرید و فکر کنید که ذهنتان وظیفه اش ساختن این افکار است اما کسی شمارا مجبور نمیکند که تسلیم این افکار شوید!این فکر ها نیامده اند که شما به انها واکنش نشان دهید و هدفشان این نیست و اصلا لازم نیست ترس به خود راه دهید! انها اصلا تسلطی برما ندارند فقط باید یادبگیریم ازانها نترسیم تا راحت از ما عبور کنند!مشکل اینجاست که ما فکر میکنیم حل مشکل در نبود افکار است درحالی که تماما وابسته به واکنش مااست...

maede

عالی یییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود .

سمیه

سلام. من چند وقت پیش رفتم دکتر گفت وسواس ذهنی دارم. متاهل هستم همسرم خیلی خوبه و هردو تحصیلکرده ایم. خودم ارشد دارم. تو زندگی مشکل خاصی ندارم اما به خودم وبقیه گیر میدم. از شزایط فعلی خودم راضی نیستم. همش دوست دارم کتاب بخونم مطلب یادبگیرم. ذهنم آروم نیست. همیشه خودم رو زیر سوال میبرم که نتونستی اندازه هوش و توانایی هات کاری بکنی. اعتمادبنفس هم از دست دادم. ذهنم خسته س... روی افکارم نمیتونم جمع بندی بکنم.میشه بهم بگید چیکار کنم؟

سمیه

بچه ها اگه کسی میتونه کمکم کنه! دلم برای مادرم و همسرم میسوزه. ازم ملتمسانه خواهش میکنن تژانقدر غرق افکارم نشم. مثلا چند تاش رو بگم... من راهنمایی و دبیرستان تیزهوشان درس خوندم توی خانواده ایی با درامد و تحصیلات پایین.لیسانس و ارشد هم پشت هم بدون کلاس کنکور سراسری تهران خوندم. از بچگی خودم رو ناجی خانواده میدیدم. همش دوست داشتم تمام کمبود روها رو بتنهایی جبران کنم.ذهنم به تلاش بیمار شده. شرایط جامعه که میدونید چطوره منم میدونم اما همش به خودم میگم تو یه جای کارت ایراد داره که کارخوب ندای که وضع مالیت خوب نشده که نتونستس افتخارآفرین برای مملکتت بشی... سر همین هی دوباره تلاش میکنم با همین افکار منفی!همش میخوام توانایی خودم رو به خورم و بقیه ثابت کنم... البته از دوسال پیش که فهمیدم این افکار و زیر و رو کشی زندگی از کاه کوه ساختن یه نوع بیماری هست خیلی بهتر شدم دیگه گذشته رو رها کردم اما فکر آینده هنوز رهام نکرده...خورم میدونم خیلی با استعدادم ضریب هوشیم 143 هست. اما این افکار داره زمین گیرم میکنه. بنظرتون خوب میشم؟

رعنا

سمیه خانم موفقیت های شما به نظر من کم هم نبوده تا الان و کم توانایی هاتونو به خودتون وبقیه با توجه به مطالبی که گفتین ثابت نکردید . خود مون اول باید توانایی هامونو باور کنیم و به انها ایمان داشته باشیم تا بقیه هم بتونن انها رو درک کنند . هر چند تلاش هیچوقت کافی نیست و نقطه ای وجود نداره که ادم بگه من به این نقطه رسیدم و به همه موفقیت ها و افتخارهای موجود توی دنیا رسیدم . پیشرفت همیشه وجود داره و همیشه راهی برای بهتر شدن وجودداره . تلاش مهمه و بخش مهم دیگه هم که وجود داره خوش بین بودن به تلاشها هست . فکر منفی حتی اگه به بهترین درجات هم برسیم در وجود ما ما تلقین منفی ایجاد میکنیم . فک کنم تلقین مثبت برای شما مفید باشه .

سمیه

رعنا حون و آقا حمید ممنون. از سایت چنر تا چیز خوب یادگرفتم. مثلا فکری میائ سراغم باهاش مهربون برخورد میکنم و میخوام باهاش دوست بشم یا به خوئم میگم یه فکر هست چند دقیقه دیگه تموم میشه....مطالبتون خیلی خوب بود. باهاتون در ارتباط میمونم. خوشحالم دوستهای جدید پیدا کردم.

طلا

آقا حمید شما که میگی وقتی فکر میاد قبولش کنیم و عکس العمل نشون ندیم من دقیق متوجه نشدم خب وقتی قبولشم بکنیم بازم همراهش حس اضطراب و ترس هست دیگه تو اون لحظه چیکار کنیم هر کاریم میکنی باز اون فکر میاد.سرمونو با کاری گرم کنیم یا اینکه حس ترسو تحمل کنیم؟خیلی اذیت کنندن اینجور فکرا.اگه میشه یکم دقیقتر و واضحتر بگین تو اون لحظه چیکار کنیم؟