آغاز شروعی دیگر

سلام

خوب فکر می کنم خیلی وقت است که همه دوستان به دنبال انجمنی تخصصی در مورد وسواس فکری، وسواس عملی، افسردگی و دوقطبی هستند. انجمنی که دقیقا به پرسشهای افراد جواب دهد و راه حلهای مختلف، توسط دوستان پیشنهاد شود. انجمنی که به موارد همچون :

مشکلات خواب، افکار ناخواسته، حملات وسواس فکری و عملی،اضطراب فراگیر، ترس از بیرون آمدن از خانه، فوبیا، ترس از سلامتی، ترس از جمع و اجتماع و خیلی از نگرانی های مختلف مرتبط با اضطراب

اشاره شود و تبدیل به مکانی شود که دوستان جمع های خاص و حامی یکدیگر را پیدا کنند. انشاالله تا هفته آینده انجمنی متفاوت راه اندازی می شود.

/ 44 نظر / 73 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمیدرضا

جا داره چند نمونه از ترسهام براتون بگویم که باعث شد پیشرفت کنم من دانشجو دانشگاه آزاد بودم همش از ترس اینکه پول پدرم حرام نشود همیشه درس خاوندم لیسانسم را سه و نیم ساله گرفتم قابل ذکر است من دوران دبیرستان شاگرد متوسطی بودم ولی تو دانشگاه شاگرد اول شدم ....یا همیشه پیش خودم میترسیدم که اگر من عروسی کنم تو جریان عروسی اگر از من بخواهند برقصم چه اتفاقی میافتد من که خجالت میکشم برقصم این ترس از دوران ابتدائی همراه من بودش تا اینکه سه چهار سال مانده به ازدواجم دل را به دریا زدم و در عروسی پسر خاله ام یک قری دادم خودم هم تعجب کرده بودم ولی رقصیدم عروسی اون یکی پسر خالم یک ربع رقصیدم و عروسی خودم کاملا وسط میدان بودم و میرقصیدم این هم از ترس ما باعث شد رقصیدن را یاد بگیرم . دوم راهنمائی بودم همیشه از یک پسره ترس داشتم همش بهم چپ چپ نگاه میکرد و من جرات نداشتم از محله اونها رد بشوم خلاصه یک دفعه دوستان ما را شیر کردند و خوب این آقا پسر را زدیم از اون به بعد داستان ما شد بر عکس اینها از نکات مثبت ترس داشتن است که تمام قوای آدم را برای از بین بردن آن یکی میکند و بر ترسش آدم غالب میشود .

ریحانه

تو موقع ترس میخایم یکی که قدرتمند ترازترسمون باشه بهمون بگه اتفاقی نمیفته نترس....اما نمیتونیم به هیشکی اعتماد کنیم . ی داستان هست که یه کوهنورد ازبالای کوه پرت میشه و بادستش خودشو به یکی ازسنگای کوه میچسبونه بعد ازخدا میخاد کمکش کنه خدا میگه به من اعتماد داری؟میگه آره چرا که نه خدا میگه پس اون سنگو ول کن کوهنورد فکرمیکنه و تصمیم میگیره اون سنگو محکم تر بچسبه که مبادا نیفته و اونقدر تواین حالت میمونه که از سرما و یخبندون میمیره وقتی میان ببرنش میبینن از زمین ۱متر بیشتر فاصله نداشته...اگه بتونیم تو این مواقع به خدااعتماد کنیم خیلی خوبه

طلا

ریحانه جون مثالای قشنگی میگی...[گل]

ریحانه

قابل نداشت طلا جان:*:)

پریسا

افزین به همه بچه ها زندگی جریان داره همه با هپ موفق تر از همیشه کناره هم زندگی میکنیم چه خوبه اینجوری

حامد

سلام خدمت حمید جان و تمام دوستان .راستیش منم از بچگی دچار اضطراب و ترس و وسواس شدیدم در مورد اضطراب بگم که همیشه نگرانم و میترسم حتی برای کارهای پیش پا افتاده مثلا تلفنم زنگ میزنه میترسم اضطراب دارم و تو اوج سرما ی زمستان تنم همیشه خیس عرقه و در مورد وسواس دوره ایه مثلا بچه بودم هر چن دقیقه بلند میشدم میرفتم کفشای جلو در رو جف میکردم بعد مدت چند سال هر چن دقیقه بر میگشتم پشتمو نگاه میکردم یا یه مدت زبونمو به شدن گار میگرفتم یا یه مدت بندای انگشتمو میشمردم الانم همه چی باید صاف باشه مثل گوشیم مثل موس کامپیوتر و هی تعداد کیلیدا برق خونه رو میشمرم یا مثلا پشت کامپیوتر نشستم هی استپ میزنم بر میگردم پشتمو نگا میکنم .حقیقتش تا حالا دکتر نرفتم اما خود درمونی زیادی کردم و قرص های نظیر آلپرازولام و خارجیش که زاناکسه هنوزم مصرف میکنم اما بیشتر قرص خوابه+فلوکستین که قطعش کردم +کلونازپام که حالمو بد میکرد قطعش کردم متاسفانه جدیدا هم برای فرار از این حالات مواد میزنم...منون میشم اگر راجب اسم بیماریم و راه های درمانش اطلاعاتی دارین توضیح بدین

طلا

آقا حمید با خوندن مطالب وبلاگتون و شناختی که تا حدودی ازتون پیدا کردم خیلی آدم خونسردی به نظر میاین مثلا من وقتی با خودم فکر میکنم احساس میکنم با این شرایط عمرا بتونم تو خوابگاه یا یه شهر دیگه درس بخونم تو همین شهر خودم موندم چه برسه یه شهر دیگه!یا مثلا بعضی تکنیکهایی رو که شما با خونسردی اجرا کردین من احساس میکنم نمیتونم بعدش با خودم گفتم خب شاید شدت وسواس فکری یا اضطراب شما کمتره که میتونید بعدش تصمیم گرفتم از خودتون بپرسم؟ شما هم در طول هفته ترس زیادی رو تجربه میکنید یا اینکه در طول روز یا هفته مثلا چه مدت یا چند ساعت درگیر فکراتون هستید؟من احساس میکنم با فشارهایی استرسایی که بهم وارد میشه بعضی تکنیکها یا کارایی رو به که شما کردین نمیتونم بکنم

ماهی

سلام من حدود چند هفتس ریفلاکس پیدا کردم.با خودم فکر کردم اینم میتونه بر اثر وجود استرس باشه.به نظر شما از چه راهکارایی استفاده کنم ؟ قبلا گفته بودم الان وسواس فکریم خیلیییی کمه فقط استرس تو ضمیر ناخوداگاهم بالاس. پیشنهاد شما چیه برادر عزیزم ؟

s

انسان بادنیااومدن متولدنمیشه بلکه باتحول متولدمیشه... این که روزوشب بشینیدوبه این افکارفکرکنیدواعصابتون خوردبشه ودوباره به این مشکل فکرکنیدوبرای غمگینی خودتون غمگین بشیدوقبول کنیدکه یه مشکلی هست وشماهام داریدبه حرفش گوش میدیدوباهاش همکاری میکنیدوبله چشم قربان گوی این تفکرات لعنتی هستیدچیزی روعوض نمیکنه (چراعاقل کندکاری که بازاردپشیمانی؟)اخه وقتی قبول داریددیگه چرابه حرفش گوش میدیدمگه غیرازاینه که اون می خوادشماروازاربده پس بیخیالش بذاریداونقدربیادوبره که خودش خسته بشه ماهم فقط بشینیم بهش بخندیم...این ادم قبول داشته باشه که داره اشتباه میره که کافی نیست بایدعمل کردبایدازیه جایی شروع کردمگه زندگی چقدرادامه خواهدداشت که مابه بدی بگذرونیمش اگه فکرمی کنیدکه حالادراینده یه اتفاقی میفته وشماازدست این افکارخلاص میشیددراشتباهید اون اینده ای که قراره شمادراون زمان خوب باشیدهمین الانه بیایدوارادتون روبه دیگران نه به خودتون ثابت کنیدوبه عنوان یک شخص تواناروی خودتون حساب کنیدبازم میگم به امیداینده نشستن بیهودست اگرکسی میخوادافکارش ازادباشه بایدازهمین حالااراده کنه اگرنشدنترسه اراده کردن که شاخ غول شکستن نیست هیچ کاری ندار

s

تمام تلاشم اینه که بگم شمامیتونیدوفقط خودتون دارید به این افکاربهامیدید...میخوایدراحت زندگی کنیدپس به فکرای باطل گوش ندید اگه بهتون می گه ازترس برگردید,شماگوش ندیدوبرنگردید..اگه می گه نخوابید شمابگیدقرارنیست اتفاقی بیفته پس بخوابید..اگه میگه ازفلان چیزبترسیدشمانترسیدفقط کافیه بی اعتناباشیدتاهمونجورکه اومدتوذهن شمادست ازپادرازتربرگرده تنهاکافیه که اون افکارشماروبه هرکاری دستوردادشمااون کارروانجام ندیدبه همین سادگی اینطوری روال زندگی عادی شماهم طی میشه بدون اینکه ازمسیرسالم زندگی خارج شده باشیدیادتون باشه موقع انجام هرکاری که ممکنه فکروخیال برتون داره شماافکاروانرزی منفی نسبت به اون کاررودرنظرنگیریدواونهاروازخودتون دورکنیدبه طوری که ذهن شماپرازافکارمثبت شده وبارضایت کامل به انجام کارهاتون بپردازیدوانرزی منفی نتونه شماروازانجام کاهای روزانه ودرست دورکنه(پس نتایج مثبت هرکاری رودرنظربگیرید)