فوبیا های مختلف

سلام

می خوام یه لیستی از انواع فوبیا هایی که وسواس فکری می تواند درست کند رو برات بیارم این ترس های عمومی است که خیلی ها شاید باهاش روبرو شوند و هرچقدر بیشتر از آنها بترسند باعث بیشتر شدن آن می شوند. مثلا 40 میلیون امریکایی که دچار اختلالات اضطرابی هستند این نوع از فوبیا ها را دارند:

  • ترس از اینکه علائم بدنی در حین وسواس فکری متوقف نشود
  • ترس از فقر و مشکلات مالی
  • ترس از اینکه این حالت مدت زمان زیادی طول بکشد و از ان رنج بکشد
  • ترس از سلامتی فرد مورد علاقه
  • ترس از امنیت فرد مورد علاقه
  • ترس از مشکلات زناشویی
  • ترس از تقابل
  • ترس از داشتن افکار منفی در مورد خودتان
  • ترس از اینکه مورد تمسخر قرار بگیرید
  • ترس از احساسات قوی
  • ترس از درگیر شدن طولانی با احساسات قوی
  • ترس از دست دادن کنترل
  • ترس از دچار شدن به بیماری روانی
  • ترس از اینکه نتواند افکار ناخواسته اشان را کنترل کنند
  • ترس از اینکه افراد دیگر به علت اضطرابشان مسخره اشان کنند
  • ترس از دچار شدن به شرایط پزشکی خاص
  • ترس از حمله قلبی
  • ترس از پرواز
  • ترس از محبوس شدن در جایی و بدون راه فرار
  • ترس از غش کردن و نبود کسی در اطراف برای کمک
  • ترس از گم شدن
  • ترس از ارتفاع
  • ترس از سگ بزرگ( به این واقعا خنده ام گرفت شاید از اینکه سگ در جامعه ما کم پیدا می شود لطفی به آدم های حساس باشد)
  • ترس از عنکبوت و حشرات دیگر
  • ترس از اینکه کسی سر آدم فریاد بزند
  • ترس از اینکه کار اشتباهی انجام دهند
  • ترس از اینکه باعث ناامیدی و ناراحتی دیگران شود
  • ترس از نداشتن کنترل بروی شرایط عصبی
  • ترس از تاریکی و ترس از شب

خوب فکر کنم شما هم موافق باشید که خیلی فکرها، کنترلش دست ما نیست اما عکس العملش دست ما است

بعضی از وسواس فکری ها فکر می کنند که بهبود 100 درصدشان این باشد که هیچ وقت این فکرها در ذهنشان نیاید و از اینکه اگر این فکرها بیاید دچار ناامیدی می شوند پس بهتر بدونید این ترس ها رو خیلی از افراد دارند و شما در این ترس ها تنها نیستید

/ 13 نظر / 74 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

من ترس از اشتباه انجام دادن کار و مسخره شدن توسط دیگران به خاطر اضطرابم و ترس از این رو دارم که دیگران ازم ناراحت شن که بیشتر مواقع هم ناراحت شن . راستی یه ترس دیگه هم دارم اینکه مجبور باشم با آدمی پایین تر از خودم ازدواج کنم ، مثل خواهرم . اینکه شوهری در سطح خودم گیرم نیاد . هر وقت به خواهرم فکر می کنم دلم می خواد برای خودم گریه کنم . نمی دونی چقدر وحشتناکه تصور این موضوع

بهرام امیری

مرسی دوست گرامی از تبادل لینک ات لازمه منم اقدامی کنم یا تمام شده کار تبادل

مریم

عاشق نشدي زاهد، ديوانه چه مي داني؟ در شعله نرقصيدي، پروانه چه مي داني؟ لبريز مي غمها، شد ساغر جان من خنديدي و بگذشتي، پيمانه چه مي داني؟ يك سلسله ديوانه، افسون نگاه او اي غافل از آن جادو، افسانه چه مي داني؟ من مست مي عشقم، بس توبه كه بشكستم راهم مزن اي عابد، ميخانه چه مي داني؟ عاشق شو و مستي كن، ترك همه هستي كن اي بت نپرستيده، بتخانه چه مي داني؟ تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را مقصود يكي باشد، بيگانه چه مي داني؟ دستار گروگان ده، در پاي بتي جان ده اما تو ز جان غافل، جانانه چه مي داني؟ ضايع چه كني شب را، لب ذاكر و دل غافل تو ره به خدا بردن، مستانه چه مي داني؟

مریم

فقط یک بار به دنیا می آیی فقط یک بار خداوند زندگی را به تو هدیه میکند اما در سرایی دیگر همواره خواهی بود اگر این فرصت یک بار را از دست دهی چه خواهی کرد؟ گر چه یک بار به دنیا می آیی اما یادت باشد که هر صبح تولدی دوباره است تولدی از خود با خود و به دست خود گلگلگل

شیرین

آری درد های بزرگ.. مگر میشود انسان بود و فکر نکرد؟! ولی گاه خسته میشوم میبرم.. شادی های بیخیال میخاهم اما همان لحظات هم غم تمام کسانی که اکنون در رنج و استعمارند وجودم را میگیرد...

آنه

مورد یک و سه و دوازده خیلی بده گرجه قیاس نمیشه کرد ولی امیدوارم کسی بهشون دچار نشه و اگه شد صبور باشه و امیدوار. آدم باید بدونه ترس و اضطراب هم مثه ناخوشی های دیگه میگذره و اینکه برای همه هست حالا برای یکی بیشتر برای یکی کمتر

حدیث کوهی

باتشکر

نوید

سلام خسته نباشید-من مدتی دچار ترس از غش کردن در بین مردم وجاهای خلوت شدم چون کسی نیس بهم کمک کنه-همیشه یه بطری آب وبیسکوییت-کیک باید همرام باشه تاهروقت کمی بیحال شدم بخورم-احتمال زیاد مشکلم جسمی نیس-مثلا کلاس زبان میرم گاهی اوقات ترس دارم از غش توکلاس-ولی کم کم حسم کمترمیشه و توفضای کلاس قرارمیگیرم همه چی یادم میره- صبحها میترسم از خونه بیرون برم-بیشتر مشکلم مال صبح-واقعا خسته شدم ازشما و دوستان خواهش میکنم کمکم کنید یه دنیا ممنون

فرزاد

سلام خسته نباشین...من حدود دو ماه پیش بنگ مصرف کردم تا یه روز حالم خوب نبود بعدش کلا هر اتفاقی که افتاده بود رو فراموش کردم اما بعد از دو هفته ترس اینکه ادم قبلی نیستم و ترس از الزایمر بخاطر همون بنگ و فکرای عجیب و غریب بعدش داشت دیوونم میکرد...رفتم دکتر بهم دارو داده...اما اون افکار تکراری هنوز باهام مونده و بعضی وقتا ترس اینکه یادم نمیاد قبلا چجوری بودم کل وجودم رو میگیره ازتون خواهش میکنم کمکم کنین