با سلام

امروز می خوام در مورد یه حس بد در مورد داشتن بیماری خودم باهاتون حرف بزنم.

امروز رفته بودم تی پاکسل ( اولین باری بود که گذرم اینجا افتاده بود) یه بسته پستی برای برادرم بگیرم که سرگیجه ام شروع شد خوب تو این مواقع یه حس بدی بهم دست می ده که الان کسی از برخوردام متوجه حالم بشه واقعا این برام حس بدیه اینکه دیگرون بدونن مریضم یه حرفای عمومیه که همه به این نوع بیماری ها دارن مثل: ما دیونه ایم این زشت یه عیب بزرگه ( آخه واقعا چرا؟ بعضی چیزا دست هیشکی نیست یه طورایی هم فکر می کنم حکمت خدا بوده که اینطوریه) 

صبح هم که بیدار شدم یه دل شوره عجیبی داشتم علت خاصی هم نبود انگار این همچین حسی رو قبلا نداشتم چون اضطرابهم با فکرهای خاصی حتما همراه بود 

خوب دیگهمتفکر......

اینکه الان هنوز برای امروز آرامش 100 درصدم رو ندارم و ناچارم برم یه فیلمی ببینم

یه مطالبی به نظرم جالب تو ذهنم دارم که امیدوارم توی چند روز آینده بتونم روش کار کنم تا انشاالله توی پست های بدی بذارم 

یه حس خوبی که دارم اینه که خوشبختانه دارم از مطالبم که توی ذهنمه حرف میزنم اینکار داره مثل یه آتشی که به خرمن افتاده داره بعضی از فکرامو محو می کنه(البته خوب همیشه فکرای جدید هستلبخند

خودم همچنان از خودم راضی نیستم اما امیدوارم حرفام بتونه به دیگرون امید بده