بازم سلام

می خوام درمورد یه حسی دیگه ای هم که امروز داشتم بگم اونم این بود وقتی که امروز داشتم می دیدم بچه هایی که با نامزداشون و همسراشون در حال بحث و خوشحالی بودند و به هم کمک می کنند پشتم لرزید که من خیلی وقت هست همچین حسی رو ندارم اونم عاشق شدن شاید علتش بیشتر خودم باشم چون خیلی وقت بود دوست نداشتم از لاکم بیام بیرون و این حس قشنگ را لمس کنم و درک کنم که من جوان هستم و این حس رو خدا برای من جوان خلق کرده می بینم من به خودم کم لطفی کرده ام اما طوریی بزرگ شده ام که همیشه سرم توی کار خودم باشه نمی تونم بگم که همه اش از وسواس فکری و ترس بوده باشه من شاید تحمل شکست قلبم را دیگه ندارم اما می دونم حسابی به آن نیاز دارم اما بازم طرف هرکسی نمی خوام برم و بیشتر معرفت و برخورد افراد برام اهمیت داره و این طوری دوست دارم احساساتم را به میان بیارم.