سلام

من صبح ، ظهر و شب رو دوست دارم باوجودی که قبلا تنها باشب ها دوست بودم اما با قسمت های دیگه هم دوست شدم اما کتمان نمی کنم همچنان شب دوستم و تمام هرمون های خوشحالیم توی شب آزاد میشه! اما چون به اضطراب هام می گم دوست دارم حالا که قراره من ازت بترسم پس هر وقت میان طرفم بهشون می گم بیشترش کن! قراره بترسم خوب بذار از چیزای ترسناکتری بترسونیم نمی دونم همین بیشتر خواستن چقدر آرومش می کنه با هر فکر مرتبا بهش می گم بیشترش کن! و اینجاست که وسواس فکری آرام می شود

امروز بعد از ظهر که رفتم کمک یکی از بچه ها بکنم همین که نور خورشید لابلای برگ های درخت ها بهم می خورد دوست داشتم  زندگی اینجا از حرکت وایسه تا با تمام وجودم ازش لذت ببرم 

صبح ها حس های مختلفی دارم بعضی از وقت ها با اضطراب بلند می شم و میذارم خودش آروم بشه 

شب ها که خیلی دوست داشتنی ترین هستند شاید شب ها موقعه خواب اذیت شم از بس فکر میاد یا قبلا از اضطراب شب ها از خواب بیدار می شدم اما همین که بیدار میشدم چون ازش شناخت دارم و می دونم همه چیز آرومه حسابی ازش لذت می برم و لحاف رو روی خودم می کشم میگم چقدر شب آرام و دوست داشتنیه منم در نهایت آرامشم همین طوری به خواب میرم

بدن آدم حس های خاصی در طول شبانه روز پیدا می کنه و این باعث هیچ ترسی نیست فقط باید بدونیم تمام روز دوست داشتنیه