سلام

امروز کاملا بدون ترس بودم! یک ماه هست قرص های اعصابم کنار گذاشتم تا بعد از ظهر همه اش آخر خوشحالی بودم البته سرشبی حسابی طلافیشو در اومد اما نه با ترس بلکه از بدی دیگرون و خیلی ناراحتم کردن اما حسابی مطمئن بودم ترسی نداشتم چون کنترلش دستم بود البته ادعایی ندارم چون بعضی از وقت ها هم ازش شکست می خورم اما می دونم باید چطوری برم روبروش تا آرومش کنم اونم با استقبال کردن ازش ازقبول کردن و ثابت کردن در آخر به خودم که هیچ ترسی وجود نداره و دیگه به خودم با این فکر که دوباره میاد طرفم فشاری روی خودم نگه نمی دارم زمانی قرصم رو کنار گذاشتم در حالی که به خودم در روبرویش اعتمادی نداشتم

زمانی که قرص مصرف می کردم فکر می کردم اگر مثل دفعه قبل تا سریکسالگی وسواس فکری نره چقدر بیچاره هستم اما وقتی که قرص رو گذاشتم با دودلی فکر نمی کردم بتونم بدون قرص کنترلش کنم درد این بود که فکر می کردم باید قرص بخورم و ذهنم و جسمم را به افکار بسپارم تا همه چیز خوب شود اما از زمانی که گذاشتمشون کنار و گفتم می خوام به طور طبیعی و همونی که خدا خلق کرده باهاش کنار بیام همون طوریی که توی کتابی که در حال کار روشهستم بهش تاکید کردم

من می خوام بگم خنده هایی که از صبح تا عصری داشتم که برای مدتی نداشم بهم یادآوری می کرد که قبل از ترس هام همه اش خوشحال و خندان بودم یعنی دوباره خود واقعیمو پیدا کردم  من عوض شدم چون خودم خواستم. قبولش کردم باهاش روبرو شدم بهش زمان دادم بهم نشون بده بدترین کارایی که می کنه بعد برام مشخص می شد که ترسی وجود نداشت 

وقتی ترسی وجود نداشته باشه شما به خود واقعی تان می رسید