اختلال وسواس فکری (Anxiety Disorder) بیماری است که هنوز علتش مشخص نشده در ادامه می خواهم در مورد شروع بیماریم و علائمش براتون توضیح بدم:

اولین تجربه سال اول دانشگاه بود یادم برای کنکور خیلی درس خوندم حتی بعضی از روزها تا 15 ساعت درس می خوندم البته واسه همه بچه ها کنکور یه هدف بود( البته دکتر روانشناسم بعدها بهم گفت که این بیماری با شرایط اضطراب عود می کنه اون موقعه کنکور برام خیلی اهمیت داشت) همچنین تابستون همون سال حسابی احساس پوچی می کردم چون بعد از کنکور دیگه هیچ هدفی نداشتم

کم کم داره یه خاطراتی برام زنده میشه

یادمه همون تابستون وقتی صدای آهنگ بلند برادرم می شنیدم احساس دلهره عجیبی بهم دست  می داد که خیلی تعجب کردم البته همیشه فکر می کردم سالمم ولی خوب هیچ چیز توی این دنیا تضمین شده نیست.

اضطرابام از ترم اول شروع شد نمی دونستم چرا آروم و قرار ندارم به کوچکترین چیزهام باعث ترسم می شد مثلا توی فیلمی دیدم یه روانی داره شیشه های لامپو می خوره همش این تصویر جلوی چشمم میومد شاید چیزی نبود ولی خیلی باعث ترسم می شد همه اش فکر می کردم دارم دیونه می شم.(البته احساس این که دارم دیوانه میشم همچنان هستخیال باطل) البته دیونه ها همیشه میگن ما دیونه نیستیم اما ما اضطرابی ها همیشه فکر می کنیم داریم  دیونه میشیم

حالتهای بدی که داشتم این بود که شبها از خواب بلند می شدم صدای قلبمو می شنیدم تپش قلبم خیلی زیاد بود فکر می کردم دارم میمیرم اونموقعه از همه چیز بدم می یومد یادم توی یکی از اون شبها مادرم گفت این کار را نکن داره جونیتو از دست می دی این حرفه تحملموخیلی کم می کرد همه چیز اون موقعه بد بود  آخه این فکر ها و ترسها دست خودم نبود البته چندین مرتبه آزمایش قلب دادم که هرکدامشون می گفتن هیچیم نیست اما بازم باور نمی کردم و هر بار باز این اتفاق می افتاد مطمئا بودم دارم میمیرم

البته بگم ما اضطرابی ها هیچ خطری برای دیگرون نداریم همهش افکارمون اذیتمون می کنه حتی فکر خودکشی هم باعث ترس و اضطرابم می شد شما ببینید همش این فکرها برامون ساده نیست و ذهنمون روش متمرکز میشه و رهامون نمیکنه تا کم کم اضطراب فروکش کنه در واقعه اضطراب بصورت حمله هست البته حمله اضطراب بیشتر مواقعی که تنها هستم برام بیشتره فکر می کنم ما اضطرابی ها باید همیشه تو جمع باشیم چون کنترل ذهنمون توی تنهایی خیلی سخت میشه

 

یادمه خوشگل ترین دختر ورودیم به من علاقه داشت منم دوستش داشتم ولی همیشه بابت بیماریم دلم براش می سوخت که دوست داره با من دوست بشه بابت همین هیچوقت تحویلش نمی گرفتم(این  عشق اولم بود که هیچوقت یادم نمیره) البته در ادامه تحصیلم که از روانشناس و قرص های اعصاب باعث آرامشم شد بازم حاضر نبودم برم طرفش چون می دیدم با پسرهای زیادی می گرده و چون منم حساس و آسیب پذیر بودم حاضر نبودم وارد یک رابطه عاطفی باهاش بشم چون نمی خواستم با احساساتم بازی کنه. البته من همچنان طرف دخترا نمی رم لبخند

خوب هنوز این گذشتهم ادامه داره که تیکه تیکه می گم البته الان دارم فکر می کنم این شاید یاداشت یه روانیه برای آدمهایی که فکر می کنن از نظر روانی سالمن البته امیدوارم همین طور باشه این مسئله که کسایی دیگه این رنجها رو میکشن باعث رنجشم می شه بعضی وقت ها فکر می کنم یه دختری به همسری انتخاب کنم که مثل خودم همین بیماری رو داشته باشه بعد پشیمون میشم و به خودم میگم خوبه که حداقل یکیمون سالم باشیم (عجب پرویی هستم مننیشخند)