با سلام به دوستان خوبم 

من چند روزی به همراه پدرم رفته بودم شمال برای سفر من عاشق سفر توی شبم چون آرامش بی نهایتی دارم اما متاسفانه توی راه که روز بود از بس فکرهای وسواسی اومد توی ذهنم که اشک توی چشمام جمع کرده بود. کنارم پدرم داشت از سفر لذت می برد اما ذهنم اذیتم می کرد البته این موقعه رفتن بود اونجا ازبس توی جمع نشستیم و مناظر زیبای شمال کشور رو دیدم واقعا لذت بردم موقعه برگشت دیگه به این راحتی فکرها نمی تونستن بیان سروقتم و باعث ناراحتیم بشن

شب برگشت نمی دونم توی راه واقعا همه چیزو دوست داشتم دوست داشتم بال در بیارم و پرواز کنم البته به احتمال زیاد اثر قرص فولوکسامینی که مصرف می کنم حتما تاثیر زیادی داشت روحیه ام بهتر کرد ذهنم الان راحته 

می خوام بگم بعضی از وقتها دوست داریم اصلا نریم بیرون تا راحت تر باشیم ولی اینو از همه اتون می خوام حتما سفر نادیده نگیرید شاید توی راه اذیت بشید و از ذهن آرام دیگرون غبطه بخورید و دوست داشته باشید شما هم سفر راحتی داشته باشید ولی اینو  من همیشه توی سفر تجربه می کنم که در انتهای سفر هیچ وقت پشیمون نشده ام چون سفر همیشه تونسته چند پله روحیه امو بهتر بکنه

همه ی شما وسواسی ها رو دوست دارم(البته بهتره ی روی خودمون اسم هیچ وقت نذاریم)