امروز نتونستم به موقع مطلبمو ادا کنم. امروز واقعا روز خوبی داشتم تا عصر واقعا ذهنم با خودم بود علیه من نبود تا اینکه با خواهرم و خواهرزاده و دامادمون رفتیم یه مرکز خرید دوباره توجمع قرار گرفتم نمی دونم سرگیجه ام شروع شده بود باز با این وجود خواهرزاده ام توی بغل و یه جاهایی هم توی سبد وسایل بود باهاش همه جارو می دیدم با وجودی که سرم گیجه بودم اما سعی می کردم توی لحظه باشم و سعی کردم به ذهنم اجازه ندم سوارم بشه و اونجا باهمه شوخی می کردم و از خنده ی دیگرون به حرفام باعث خشنودی و آرامشم می شد این خیلی خوب بود توی اون لحظه ها یه سری فکرهای تکراری اومد سروقتم یه فکری بود که بهم می گفت تو می ری تیمارستان خوب این حرف تکراری همیشه هست توی اون لحظه به ذهنم گفتم  خوب این فکره خیلی قدیمه یه فکرترسناکتر دیگه ای بگو تا بترسم

کم اورد دیگه نتونست از پسم بر بیادلبخند 

توی وسواس فکری مثل یه ضبط می باشه که بعضی از فکرهای تکرای هی مرتب تکرار میشه  پس باید برای حرفای تکراری خودتون همیشه آماده کنید و بعضی از مواقع باید راحت ازشون بگذرید فکرهای عذاب آور هرچقدر جدیشون بگیرد و ناراحتشون باشید ممکنه از چند دقیقه تا چند ساعت و یا حتی چند روز طول بکشه هرچه قدر بیشتر جدیشون بگیرد بیشتر میان طرفتون

 

به نظرم میاد دارم یه چیزای در مورد وسواس فکری میگم که هیچکس و هیچ جا در موردشون ندیده ام از دوستان عزیزم می خوام بدونید اگر حرفی به دل میشنه که این حرف از ته دل باشه دوستام دارم بدونید ما مستحق آرامشیم و حتما خدا هم ما رو دوست داره و دوست نداره نا امیدیمونو ببینه ما داریم نفس می کشیم پس حقمونه بهترین زندگیو داشته باشیم