سلام 

خوب فکر می کنم این پست 4 در مورد بحث شیرین ازدواج باشد!

حمایت و درک صحیح همسرها اهمیت دارد و متاسفانه بعضی از افراد  نمی توانند درک صحیحی از فردی که با اضطراب بالا روبرو هست داشته باشند و حتی شاید این مسئله را جدی نمی گیرند و او را به انجام کارهای مختلف ترغیب می کند که نمی تواند باعث آرامش فرد شود در زیر، پست خانمی را می خوانیم که از اینکه همسرش درک درستی از شرایطش را ندارد گلایه می کند.

همسرم این مسئله را نمی گیرد:

با وجودی که کاملا قبول کرده ام همسرم نمی توانند بفهمد که دچار اختلال اضطرابی هستم، اما این مسئله که هیچ حمایتی از من نمی کند باعث تنفر من ازش می شود.

من واقعا می خواهم بروم به مدرسه پرستاران چون واقعا الان بهش نیاز دارم اضطرابم بسیار بالا رفته است، واقعا نیاز به کمک واقعی دارم.

هر روز با اضطراب روبرو هستم و نیاز به رفتن به دکتر دارم بابت همین باید حتما فرزندم را به مدرسه پرستاران ببرم چون احساس می کنم اضطراب داره فلجم می کند.

یک روز از همسرم پرسیدم که نظرش چیه که دارم دارو مصرف می کنم؟ او شروع به مسخره بازی در آورد.

او گفت چه نیازی هست که به من بگی می خوای دارو مصرف کنی وقتی قصدش را داری، چرا من را وارد این استرس می کنی، واقعا ارزش دارد؟ و......

حتی به من اجازه نداد بهش بگم همچین قصدی را نداشتم.

توی کلش این است که من سالم هستم- در حقیقت در مخفی کردن مشکلم موفق هستم.

 تقصیر خودم می دانم که چرا آنطوری که احساس می کنم شرایطم بد است را به او نگفته ام.

یاد گرفته ام هرچقدر هم اضطرابم ناراحتم کند باز به کسی چیزی نگم..... احساس می کنم این روشی بهتر است.

سالهای پیش دارو مصرف می کردم و او از اینکار متنفر بود. قبلا کلونازپام مصرف می کردم...... او از اینکه مصرف می کنم بدش می آمد بابت همین هم گذاشتمش کنار و دیگه هم چیزی را مصرف نکردم

من الان نیاز شدیدی به قرص های ضد افسردگی دارم...... در مورد این باهاش خیلی حرف زدم ( او می گفت که شبیه دیوانه ها می شم).

دوست ندارم دوباره توی این مسئله بحثمان شود.

من می دانم که کمک نیاز دارم...... چیکار باید بکنم؟ من باید حتما به دکتر مراجعه کنم اما نمی تونم رانندگی کنم. شاید از مادرم بخواهم اما خانواده ام در موردم خیلی قضاوت می کنند، من واقعا تنها هستم.